خرید بک لینک
اشتباهی یک ایستگاه زود تر پیاده میشیم...شب شده و هوا سرده اما مشکلی نیست باید تا ولی عصر پیاده بریم، سر راه در آن گوشه های پیاده رو خانمی چادری با بچه اش که سه ساله به نظر میاد کز کرده اند کنار سبزه ها یک بساط کوچک جوراب های سفید زنانه هم جلو شان است، نمی توانم به همین راحتی رد بشوم اقلا برای راحتی عذاب وجدان هم که شده باید کاری کرد... برمی گردم اندکی پول جلو یشان می گذارم و در آن جا با مردمانی که به هوای خرید سال نو به آنجا آمده اند تنهایشان میگذارم... آری آنجا دارا ها سرشان به بالا است و مشغول انتخاب لباس سال جدید اند و در این پایین ها نمی دانند چه خبر است...با خودم می گویم اگر همه ی این خوش

برچسب: صدقه, نویسنده: آناهیتا میرزاده تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:13

این روز ها بعد از شنیدن قتل آتنا و قبل از آن ستایش در خود فرو رفته ام، می دانم این حادثه قبل تر ها نیز بوده است و بعد تر ها نیز تکرار خواهد شد، اما هر بار در خیابان از کنار کودک خردسالی رد می شوم ترسی در دلم بر می خیزد، یعنی ما انسان ها این قدر پست شده ایم ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:24 توسط مهدی |

برچسب: ترس, نویسنده: آناهیتا میرزاده تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:13

صفحه بندی